خرید بک لینک

نقاش نیستم اما لحظه لحظه ی بی تو بودن را درد می کشم
آدم خوب قصه های من
دلم برایت تنگ شده...

اینجانب : حاجیِ دریابانو

برچسب: درد دلتنگی,درد دلتنگی 25 باند,درد دلتنگی و تنهایی,دلتنگی درد دارد,درد دلتنگي,دلتنگی درد عجیبی است,دلتنگی درد داره,درد دل دلتنگی,شعر درد دلتنگی,درد دلهای دلتنگی, نویسنده: باربد رادمنش تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 4:13

چقدر سخت است ... چقدر دانستن و ندانستن توامان سخت است چقدر سخت است دو هفته بیخبری و .... ، دو هفته بی توجهی شاید من در این گوشه جان داده باشم و هزار شاید دیگر ... وقتی بی توجهی و برایت دیگر فرقی ندارد حال و احول و زنده و مرده بودنم فکر میکنم هر لحظه فراموشی و رفتن را مشق میکنی اما آخرین جملاتت که اغشته به محبت بود این وسط به خاطرم می اید ... حال نمیدانم دارمت یا نه ... به انتظارت بنشینم یا ... فقط خواهشی دارم ... اگر این نوشته را دیدی اگر روزی قصد رفتن کردی ، اگر روزی خواستی روزهایی دو تایی گذراندیم را فراموش کنی ، اگر خواستی این چهره را دیگر نبینی ، اگر میخواهی دی

برچسب: نویسنده: باربد رادمنش تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 23:34

سیلام زندگیمکجا بودی این چند روز ، زندونی انفرادی رو هم روزی یبار بهش سر میزننجالبه!!!!فراموش کردنت!!!!من یبار برای همیشه گفتم بهت : من به فراموش کردنت حتی فکر هم نمیکنمنه عزیزدلمهراتفاقیم بیفته اما لازمه چند چیزو بگم ...نمیرم و اون روز نمیاد که نباشمهنوز چیزی نشده اسم اخرین میاری... هنوز هستم برای جیزی که در جریانه نمیگن اخرین بگو اولین ها ... اینه تصمیم زندگیم که تا لحظات اخر ، اولین باشم ...حالا شما خودت میدونی میخوای باشم هستممیخوای نباشمم...دیگه نیستم

برچسب: نویسنده: باربد رادمنش تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 23:34

چقدر بده صبح به عشق دیدنش از خواب بیدار بشی خوشحال آماده بشی تو کل راه چشمت به آدما و ماشینا باشه نبینیش دپرس باشی بعد به دو هفته نبودنش فکر کنی اخرین حرفاش دوست داشتنی اما ... یجای کار میلنگه ... من که اینقدر دوسش دارم و یه روزو نمیتونم ... اون چطور دو هفته ؟؟؟ نکنه دوسم نداره ... نکنه .... باز یاد پیامای اخر میکنم که محبت توش بود ، پس چرا دوهفته بی خبریم ... نکنه چیزیش شده ... همینجور که از بیقراری دارم میمیرم توی راه برسم به در مدرسه ... چشمم رو که برمیگردونم قلبم بلرزه ... خودشه خداروشکر خوب بود ، میخندید خونه که میرسم چشمم به دفتر خیس خورده دیشب میوفته و بغضم ک

برچسب: نویسنده: باربد رادمنش تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 23:34

در راه رسیدن ...

بیقرارم

منتظر ارامش

از کجا بیابم نمیدانم

توکه راه ارام کردنم را میدانی ، ارامم کن که بیشتر از هر وقت نیاز دارم

ارام نمیکنی بی قرار تر نکن

پ .ن : راستی امروز بعد دو هفته ده دقیقه اروم شدم اما فقط ده دقیقه

شیرینی اش رو به کامم تلخ کردی ... تورو خدا نکن که جون ندارم

برچسب: نویسنده: باربد رادمنش تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 23:34

کنار گیسوانت رهبری؛سخت َست؛ میفهمی؟ و راضی کردنت به همسری؛سخت َ ست؛ میفهمی؟ به فکرت بودم و دیدم نمازم را قضا کردم تو باشیو نباشد کافری؛سخت َست؛میفهمی؟ تو با شیرین زبانی تشنهام کردی به لبهایت گذشتن از لبانت سرسری؛سخت َست؛میفهمی؟ مشخص کردن ِ این که تو زیبایی وَ یا آهو میان این دو محشر داوری؛سخت َ ست؛میفهمی؟ تصور کردنِ اینکه خدایمن دو چشم توست برای مردم پامنبری؛سخت َست؛میفهمی؟ نشستی پیشمن با مویمشکی،شانهاش کردی تحمل کردنِ این دلبری؛سخت َست؛میفهمی؟ تو را دیدن به وقت ناز کردن،هر زمان بانو به جان مادرم بی روسر

برچسب: نویسنده: باربد رادمنش تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 23:34

صفحه بندی